مامانی عید خونه ی خودش نبود و ماهی عیدش از اون موقع خونه ی ما مونده.
ماهی های خودمون همون روزای اول عید مُردن.
ماهی گلی کوچیک و تنهای مامانی تمام روز توی تُنگش پشت پنجره نشسته و بیرون و داخل رو همزمان نگاه میکنه.
هر روز که میام خونه، میرم روی مبل کنار تُنگش میشینم و بهش زل میزنم.
هروقت میرم کنار تُنگش خودش رو به نزدیک ترین دیواره ی تنگ به من میچسبونه و زل میزنه تو چشمام.
و من هم زل میزنم توی چشماش.
میدونم دلش تَنگه و میدونم که داره گریه میکنه و من بخاطر آب نمیتونم اشکاشو ببینم.
چشماش شبیه چشم آدمهاس، پُر از حسهای جورواجور.
حس میکنم خیلی احساس تنهایی میکنه.
امروز که داشت با یکی از چشماش اونور پنجره رو نگاه میکرد یه حس خیلی خوبی بهش پیدا کردم.
فهمیدم که ماهی گلی مامانی از جایی که زندگی میکنه و از چیزی که هست راضی نیست.
ماهی گلی با یکی از چشماش به چشمای من زل زده و با چشم دیگه ش داره به حیاط نگاه میکنه،
به حیاط نگاه میکنم،
به درخت توری که هنوز گل نداده،
به گنجیشکهای روی درخت توری که دارن با هم بازی میکنن و سر و صدا راه انداختن.
ماهی گلی هم داشت همین صحنه رو نگاه میکرد.
دوباره به اون یکی چشمش که سمت من بود نگاه میکنم، میتونم اشکهایی که دور چشمش حلقه زده رو حس کنم.
ماهی گلی مامانی با حسرت به گنجشکهای روی درخت نگاه میکرد.
ماهی گلی مامانی قرار نبوده که ماهی گلی باشه.
قرار بود گنجیشک بشه.
ماهی گلی مامانی از همه ی گنجیشکهای حیاط بیشتر استعداد گنجشک شدن داره.
امیدوارم صدای جیک جیکِ گنجیشکا تا زیر آب نره و ماهی گلی مامانی صداشونو نشنوه.
امیدوارم مامانی زودتر ماهی گلیشو ببره خونه ی خودش که نه حیاط داره و نه هیچ گنجیشکی روی درخت .
پ.ن: عنوان مطلب از یکی از آهنگهای گروه صد و بیست و هفت.