تبليغاتX
کمی بیش از سه دقیقه و چهل و چهار ثانیه

کمی بیش از سه دقیقه و چهل و چهار ثانیه

i am very happy so please hit me

 

تمام مدت به "بادی" فکر میکردم و به کاری که کرد.

دلم گرفته بود و پاشدم بهت زنگ بزنم و حرفی هم نداشتم که باهات بزنم

تلفنم زنگ زد و خودت بودی.

بغضم گرفت،

ولی صدای تو خیلی خوشحال بود و توی یه دنیای دیگه، خیلی دور از من و "بادی" زندگی میکردی.

 

 

پ.ن: عنوان از آهنگی از Antony and the johansons .

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 1:22  توسط داتام نیک مرام  | 

saturdays saturdays the day i love the best

   

بعضی جاها هستن که تو توشون احساس آرامش داری و حس میکنی که این جاهای خاص برای زمین زیادی ان. جاهایی که خیلی دوستشون داری و یه حس خیلی شخصی بهشون داری که نمیتونی برای کسی توضیحش بدی. برای من این جاها خیلی زیادن، مثل کوی نور، چند تا از کوچه های دهکده،طبقه ی بالای خونه ی خانم تقی پور،بالکنِ سلفِ ساختمون اسکوی دانشکده ی آیدین اینا، آبدارخونه ی کارگاه هنر، خیابون سنگ تراشهای اصفهان، و...و...و...و آتلیه ی مانی غلامی.

من از همه ی این جاهایی که گفتم آتلیه ی مانی غلامی رو بیشتر دوست دارم. اونجا یکی از بهترین جاهاییه که تا بحال رفتم. خیلی حسهای خوبی داره. همه چیزش خوبه. نورش،هواش، رنگش،آدمهایی که توش میان و میرن،نقاشی های مانی که یا به دیوارن یا گوشه ی آتلیه کنار هم تلنبار شدن،اون چندتا پله ای که میخوره به اتاق مانی،عکسهای قدیمی ای که به دیوارن، بالکونش و حوض توی حیاط که از بالکن میشه دیدش،موزیکهایی که توش پخش میشه، رجب (گربه ی ولگردی که همیشه اونجاس)، پنجره ی آشپزخونه ش و البته خود مانی.

سپنتا من رو برد پیش مانی غلامی برای طراحی، دقیقن سوم اردیبهشت بود. اون موقع خیلی افسرده و از همه چیز حرصی و دلخور بودم و البته دنبال کلاس طراحی میگشتم که سپنتا من رو برد اونجا. روز اول با سپنتا با هم رفتیم. پنجشنبه بود. انقدر روز خوبی بود و ذوق زده بودم که الان هم  که یادش میافتم ته دلم قلقلک میشه. انقدر خوشحال بودم که موقع برگشتن، تا دم خونه چند بار از سپنتا تشکر کردم که من رو برد اونجا.

من هفته ای چهار ساعت از شنبه هام رو توی آتلیه ی مانی مثل خوابهای خوب زندگی میکنم، کنار آدمهایی که دوستشون دارم و از بودن در کنارشون لذت میبرم مثل عرفان و کیمن و انوشه و محمد و نیکی و یاسی و احسان و آرزو. عاشق اینم که بعد از طراحی کردن، توی تاریکی روی زمین بشینم و به دیوار تکیه بدم و پاهامو دراز کنم و اسلایدهایی رو که مانی روی دیوار نشون میده و درباره ی عکاس یا نقاش و یا خود اثر توضیح میده  رو نگاه کنم و چایی بخورم و بعضی وقتا هم به قیافه ی بقیه که اونا هم توی تاریکی یا رو چارپایه یا روی زمین مثل من نشستن نگاه کنم.

ولی نقاشی های مانی دوست داشتنی ترین چیزهای آتلیه ان ( بعد از خود مانی که خوش اخلاق ترین هنرمندیه که تا بحال دیدم). این نقاشی ها کیف آورترین حسها رو به آدم میدن. من عاشق اون خانمی ام که ته یه کاناپه ی سرمه ای نشسته و داره ماتیک میزنه و همینطور عاشق اون سه نفری که روی کاناپه ی آتلیه ولو شدن و دارن توی دوربین میخندن.

سپنتا یه کادوی خیلی خوب به من داد که هیچوقت نه کهنه میشه و نه عادی. یه استاد طراحی خیلی خوب، یه آتلیه ی خوب و چند تا دوست خیلی خوب.

 

پ.ن ۱: این اولین پست از مجموعه ی "پیامبران شخصی" است.

پ.ن ۲: معلومه که پیامبری که درباره ش نوشتم کیه دیگه؟

پ.ن ۳: عنوان از یکی از آهنگهای Tiger Lillies با اندکی تغییر.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 10:51  توسط داتام نیک مرام  | 

زن : بگو آ . با صدای بلند اما لطیف، آ .

 

دفتر جلد پارچه ای اش را روی اولین صفحه ی خالی باز کرد. خودکار سیاهش را برداشت و شروع به نوشتن کرد. آرام و  با وسواس مینوشت و به طرز محسوسی نوشتن را طول میداد. بعد از نوشتن یک جمله دستش را از روی کاغذ برداشت، نوشته بود (من عاشق " آ " هستم). 

خودکار را زمین گذاشت و به نوشته اش خیره شد. با خواندن این جمله دلش ضعف میرفت. صورت " آ " را توی ذهنش مجسم کرد. نمی توانست تصمیم بگیرد اول به چه چیز " آ " فکر کند. به صدایش؟ به چشمهایش؟ به گونه هایش؟ به دستهایش؟       به دستهایش آخر از همه فکر میکرد، چون خیلی دوستشان داشت و میخواست مزه ی فکر کردن بهشان ته ذهنش بماند.     به صدایش فکر کرد. به طرز ادا کردن کلماتش، به هیجانش موقع تعریف کردن چیزهای ساده . چنـدبار بـا صـدای " آ " اســم خودش را صــدا زد و ته دلش قـلـقلـک شد و چشمــهایش بــرق زد. دســتش را روی(من عاشق " آ " هستم) کشید و بعد با همان دستش لبها و گونه هایش را لمس کرد، انگار که " آ " دارد این کار را میکند.

خودکارش را برداشت و روی (من عاشق " آ " هستم) را خط خطی کرد. اول خطهای مورب ۴۵ درجه از چپ به راست کشید و بعد خطهای ۱۳۵ درجه از راست به چپ و روی (من عاشق " آ " هستم) را سیاه سیاه کرد.

دفتر جلد پارچه ای را بست و در دستش گرفت، چشمهایش را بست و جلد دفتر را لمس کرد. با خودش فکر کرد که آیا دستهای " آ " هم به نرمی جلد مخمل دفتر هستند؟   در ذهنش به جای دفتر جلد پارچه ای دستهای " آ " را در دست گرفته بود. انگشتهای باریک و بلند " آ " را به سینه اش چسباند و نفسش را حبس کرد.

از اینکه یک دفتر جلد پارچه ای دارد خوشحال بود. خوشحال تر بود چون در دفترش رازی را نوشته و خط زده بود تا کسی از آن با خبر نشود. مثل عشـقش به " آ " که کسی از آن خبر نداشت و حتا کسی نمیدانسـت که " آ " حرف چندم اسم " آ " است.

 

 

زن:   حالا می خوام یه چیزی ازت بپرسم... یه چیز خیلی مهم... و می خوام تو دلت بهم جواب بدی.  آماده ای؟

مرد:   ...

زن:   آ؟

مرد:   ...

زن:   ...

 

پ.ن: عنوان و پایان از نمایشنامه ی " داستان خرسهای پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که......"

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 2:17  توسط داتام نیک مرام  | 

زه زه

 

خدا، فرازمون کجاست؟

کجا قایمش کردی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 21:4  توسط داتام نیک مرام  | 

من سرطان نارضایتی دارم.

 

من آدم گُهی هستم.

من آدم خیلی گُهی هستم.

دیروز داشتم به روزهایی که گذشت فکر میکردم، به پارسال، به خونه ی اصفهان.

داشتم به شبهایی که پردیس میومد اونجا و تا صبح فیلم میدیدیم و حرف میزدیم فکر میکردم.

به تمام روزهای خوبی که توی اصفهان داشتم فکر میکردم.

و به تمام روزهای خوبی که توی تهران داشتم.

به شبی که با همه ی دوستام (دوستای اون موقع م که الان دیگه خیلیاشون نیستن) رفتیم تئاتر افرا.

به روزهایی که میرفتم کارنامه کلاس داستان نویسی.

به کارگاه هنر و پیاده روی بعدش تا هرجا که جون داشتیم.

دیروز فقط به روزهای خوبی که گذشتن فکر کردم.

و به اینکه اون موقع اصلن خوشحال نبودم،مثل الان.

 اون موقع هم ناراضی بودم.

سال دیگه هم ناراضی ام،

و سالِ بعدش.

اون موقع هم فکر میکردم آینده قراره خیلی خوب باشه.

 

 

در آینده هیچ اتفاق خارق العاده ای قرار نیست بیافته.

ولی با این حال امیدوارم آینده بهتر از امروز باشه.

 


بعد از مدتها دلم خواست لینک نظرهام باز باشه.

این مدت که باز نبود خودم رو چُس نکرده بودم.

ولی الان دلم میخواد حس کنم که کسی اینجا رو میخونه.

نظر تبلیغاتی لطفن نذارید چون فوحش بد میدم بهتون.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 3:0  توسط داتام نیک مرام  | 

آی هولد مای سٍلف این دی آرم...

 

مامانی عید خونه ی خودش نبود و ماهی عیدش از اون موقع خونه ی ما مونده.

ماهی های خودمون همون روزای اول عید مُردن.

ماهی گلی کوچیک و تنهای مامانی تمام روز توی تُنگش پشت پنجره نشسته و بیرون و داخل رو همزمان نگاه میکنه. 

هر روز که میام خونه، میرم روی مبل کنار تُنگش میشینم و بهش زل میزنم.

هروقت میرم کنار تُنگش خودش رو به نزدیک ترین دیواره ی تنگ به من میچسبونه و زل میزنه تو چشمام.

و من هم زل میزنم توی چشماش.

میدونم دلش تَنگه و میدونم که داره گریه میکنه و من بخاطر آب نمیتونم اشکاشو ببینم.

چشماش شبیه چشم آدمهاس، پُر از حسهای جورواجور.

حس میکنم خیلی احساس تنهایی میکنه.

 

امروز که داشت با یکی از چشماش اونور پنجره رو نگاه میکرد یه حس خیلی خوبی بهش پیدا کردم.

فهمیدم که ماهی گلی مامانی از جایی که زندگی میکنه و از چیزی که هست راضی نیست.

 

ماهی گلی با یکی از چشماش به چشمای من زل زده و با چشم دیگه ش داره به حیاط نگاه میکنه،

به حیاط نگاه میکنم، 

به درخت توری که هنوز گل نداده،

به گنجیشکهای روی درخت توری که دارن با هم بازی میکنن و سر و صدا راه انداختن.

ماهی گلی هم داشت همین صحنه رو نگاه میکرد.

دوباره به اون یکی چشمش که سمت من بود نگاه میکنم، میتونم اشکهایی که دور چشمش حلقه زده رو حس کنم.

 

ماهی گلی مامانی با حسرت به گنجشکهای روی درخت نگاه میکرد.

ماهی گلی مامانی قرار نبوده که ماهی گلی باشه.

قرار بود گنجیشک بشه.

ماهی گلی مامانی از همه ی گنجیشکهای حیاط بیشتر استعداد گنجشک شدن داره.

 

 

 

امیدوارم صدای جیک جیکِ گنجیشکا تا زیر آب نره و ماهی گلی مامانی صداشونو نشنوه.

امیدوارم مامانی زودتر ماهی گلیشو ببره خونه ی خودش که نه حیاط داره و نه هیچ گنجیشکی روی درخت .

 

 

پ.ن:  عنوان مطلب از یکی از آهنگهای گروه صد و بیست و هفت.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 1:7  توسط داتام نیک مرام  | 

پنجره ها، خیابانها، شهرها.

 

از پنجره بیرون را نگاه میکنم.

درها ، پنجره ها و دیوارها را.

ساختمانها را.

راه میروم و نگاه میکنم و به خاطر میسپارم.

خیابانها، کوچه ها و درخت ها را.

میدانها را

آسفالت خیابانها

سنگفرش پیاده رو ها

جوب ها

مغازه ها

سینماها

گالری ها را

همه را نگاه میکنم

همه را به خاطر میسپارم.

 

آسمان را زیاد نگاه نمیکنم

آسمان همه جا هست، اما تهران همه جا نیست.

 

اگر روزی دیگر در این شهر نباشم آسمان بالای سرم همان آسمان اینجاست،

عمیق و روشن و دست نیافتنی.

اگر روزی دیگر در این شهر نباشم ساختمانها و خیابانها،

درخت ها و مغازه ها،

گالری ها و سینماهای توی ذهنم من را به این شهر وصل میکند.

 

من عاشق تهران هستم.

من عاشق ساختمانها و خیابانهای اینجا  هستم.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 13:57  توسط داتام نیک مرام 

پیامبرانِ بی ادعا، هنرمندِ و شخصی.

 

امروز صبح توی راه دانشکده داشتم ۱۲۷ گوش میدادم. خیلی دوستشون دارم. فوق العاده ان.

چند شب پیش یه فیلم از برناردو برتولوچی دیدم. خیلی خوب بود، دوستش دارم.

برای بار  چهارم کتاب خواب زمستانی گلی ترقی رو خوندم. این رو هم خیلی دوست دارم و عاشقشم.

ماه پیش هم تئاتر "کابوسهای یک پیرمرد بازنشسته ی خائن ترسو" رو دیدم که خیلی خوب بود. شاید یکی از بهترین تئاترهایی که تابحال دیدم.

امشب هم داشتم کتاب "ذن و عکاسی" رو ورق میزدم، یه عکس از پُل گراهام توش هست به اسم "پایان یک دوران" که من عاشقشم. خیلی حس خوبی داره. حدود یک ربع (بدون اغراق) بهش زل زده بودم.

خیلی از این چیزها توی زندگیم زیاد هست. این چیزهایی که با برخورد باهاشون تهِ دلم قلقلک میشه و پُر از حسهای کیف آور میشم.

چیزهایی که با نگاه کردن و گوش دادن و خواندنشون به خالقشون درود میفرستم.

چیزهایی که آدمهایی خلقشون کردن تا به آدمهای دیگه حسهای خوب برسونن.

تا آدمهای دیگه رو آگاه تر و فهمیده تر کنن.

تازگیها شدیدا ایمان پیدا کردم که دنیا پُر از پیامبران ناشناخته س.

پیامبرانی که با کارهای معمولی و زمینیشون آدمها رو به فکر وامیدارن.

پیامبرانی که کارهای خیلی بزرگی میکنند اما هیچ ادعایی ندارند.

و هر کسی با توجه به سلیقه و علایق شخصی ش این پیامبران رو برای پیروی انتخاب میکنه.

من تازگیها به این پیامبرانِ بی ادعا، هنرمندِ و شخصی ایمان آوردم.

 

به نظر من (با ارادت کامل به خدا) اگر خدا در کنار این همه پیامبرِ بُت شکن و جنگجو و عالم و بخشنده و امین یک پیامبر هنرمند یا نویسنده هم میذاشت بنده های مریدتری داشت. 

اگر یک پیامبر نقاش یا مجسمه ساز یا موسیقی دان وجود داشت حتمن کلی آدم بهش ایمان میاوردند و به قدرت خدا واقف تر میشدن. 

 

از این به بعد درباره ی پیامبران شخصی م مینویسم.

هرکس که دوست داره میتونه توی این مثلن بازی شرکت کنه.

آرتام و فراز و سپنتا و ستاره رو به طور رسمی دعوت به بازی میکنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت 23:22  توسط داتام نیک مرام 

ها...

 

اکه دستاتو جلوی چشم و دهنت بگیری و ها کنی، شیشه ی عینکت بخار میگیره.

وقتی با عینکِ پر از قطره های بارون که بخار هم گرفته به چراغهای خیابون نگاه کنی دورشون یه هاله ی آبیه و دور هاله ی آبی یه هاله ی سبز.

اگه بازم بیشتر ها کنی هاله ی آبی، بنفش میشه و هاله ی سبز، زرد میشه.

اینو امشب کشف کردم.

این یکی از لذتبخش ترین کارهاییه که میشه توی یه شبِ بارونی بهاری، موقع پیاده روی کرد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم فروردین 1388ساعت 2:33  توسط داتام نیک مرام 

عزیزم اصلن برام مهم نیستی اما مراقب خودت باش!

 

از آدمهایی که موقع خداحافظی چماشونو به یه جایی به جز صورت تو مشغول میکنن و با بی احساس ترین صدا و لحنی که میتونن بهت میگن: (مراقب خودت باش!) متنفرم.

آدمهایی که از ابراز احساسات میترسن. آدمایی که دلشون میخواد احساساتشون فقط توی دلشون بمونه و کسی ازشون خبردار نشه.

آدمهایی که جرات گفتن (دوستت دارم) رو ندارن و میترسن که اگر بفهمی که دوستت دارن، سوارشون بشی.

آدمهایی که دلشون برای کسی تنگ نمیشه.

آدمهایی که خیلی نگرانتن، نگران اینکه نکنه یه وقت مراقب خودت نباشی و از دست بری.

این جمله به نظر من بی احساسترین، بی معنیترین و دم دستی ترین جمله ی دوستانه ایه که میشه گفت.

من مراقب خودم هستم، مطمئن باش. لازم نیست یادم بندازی که باید مراقب باشم.

مطمئن باش که اگر تو نگی هم خودم رو جلوی مترو نمیندازم، مطمئن باش که عرض اتوبان رو بدو بدو رد نمیکنم، مطمئن باش شبا دندونامو مسواک میزنم که کرم نخوردشون.

بهتره بیشتر به فکر خودت باشی و برای خودت نگران بشی که احساساتت داره میپوسه و حتا یه جمله ی محبت آمیز هم بلد نیستی بگی. مراقب باش .

بیا از این به بعد وقتی خواستیم محبتمونو به کسی ثابت کنیم، به جای این که بهش تاکید کنیم که مراقب باشه، از جمله های مهربون تری استفاده کنیم.

بیا احساس واقعیمونو به آدمها بگیم.

بگیم که چقدر دوستشون داریم و دلمون براشون تنگ میشه.

بگیم که چقدر از دیدنشون خوشحالیم و دوریشون خیلی سخته.

بگیم که اگر نبودن یه چیزی کم داشتیم.

مراقب بودن رو به خودشون بسپریم، همه مراقب خودشون هستن، نمیخواد نگران جسمشون باشی.

بیا از این به بعد نگران روح و احساسات دوستامون باشیم.

وظیفه ی ما اینه، روح و احساساتشون.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387ساعت 0:22  توسط داتام نیک مرام